تبليغاتX
ساحل نشين اشك
ساحل نشين اشك

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بر دیار این دل خسته اشک می ریز


اكنون كه غروب تنهايي ست

 ولي كسي نيست تا گرمي احساس را از نگاهش بخوانم،

 امروز كه كسي نيست تا صادقانه حديث تنها ماندنم را باور كند

 اكنون به چه چيز ديگري ميتوانم اميد داشته باشم....

90/11/13 توسط hamnafase baran |

موج اگر ميدانست ساحل هيچوقت دستش را نميگيرد ،

هرگز براي رسيدن نفس نفس نميزد.....

90/11/13 توسط hamnafase baran |

روزي كه به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افكند كه تا آخر عمر با من خواهد ماند !

گفتم كيستي ؟ گفت غم.

خيال ميكردم غم نام عروسكي ست كه مي توان با آن بازي كرد

ولي حالا فهميدم خود عروسكي هستم بازيچه دست غم....

90/11/13 توسط hamnafase baran |

تصاويري كه فقطدر ايران يافت ميشوند

سايت تفريحي-khabar.akhjoonbazi.com - ۴۴ عکس خنده دار و جالب که فقط در ایران یافت می شود

90/09/20 توسط hamnafase baran |

کلاغ عاشق

یه روزی آقای کلاغ ، ***** یا به قول بعضیا زاغ

رو دوچرخه پا می‌زد، ***** رد شدش از دم باغ

kalagh01[radsms]

پای یک درخت رسید ،***** صدای خوبی شنید

نگاهی کرد به بالا ،***** صاحب صدا رو دید

یه قناری بود قشنگ ، *****بال و پر ، پر آب و رنگ

وقتی جیک جیکو می‌کرد ،***** آب می‌کردش دل سنگ

kalagh02[radsms]

قلب زاغ تکونی خورد ،***** قناری عقلشو برد

توی فکر قناری ، ***** تا دو روز غذا نخورد

kalagh03[radsms]

روز سوم کلاغه ، ***** رفتش پیش قناری

گفتش عزیزم سلام ، ***** اومدم خواستگاری

kalagh04[radsms]

نگاهی کرد قناری ، ***** بالا و پایین، راست و چپ
 
پوزخندی زد به کلاغ ،***** گفتش که عجب! عجب
 
منقار من قلمی ،***** منقار تو بیست وجب
 
واسه چی زنت بشم؟***** مغز من نکرده تب
 
کلاغه دلش شیکست ،***** ولی دید یه راهی هست
 
برای سفر به شهر ،***** بار و بندیلش رو بست
 
یه مدت از کلاغه ،***** هیچ کجا خبر نبود
 
وقتی برگشت به خونه *****از نوکش اثر نبود
 
داده بود عمل کنن ، ***** منقار درازشو
 
فکر کرد این بار می‌خره ،***** قناریه نازشو
 
 
 
باز کلاغ دلش شیکست ،***** نگاه کرد به سر و دست
 
آره خب، سیاه بودش! ***** اینجوری بوده و هست
 
دوباره یه فکری کرد ، ***** رنگ مو تهیه کرد
 
خودشو از سر تا پا ،*****رفت و کردش زرد زرد
 
رفتش و گفت: قناری!***** اومدم خواستگاری
 
شدم عینهو خودت ،***** بگو که دوسم داری
 

اخمای قناریه ،***** دوباره رفتش تو هم

kalagh05[radsms]

کله‌مو نگاه بکن ،***** گیسوهام پر پیچ و خم
 
موهای روی سرت ،***** وای که هست خیلی کم
 
فردا روزی تاس می‌شی!***** زندگی‌مون میشه غم
 
کلاغ رفتش خونه *****نگاه کرد به آیینه
 
نکنه خدا جونم !*****سرنوشت من اینه؟!
 
ولی نا امید نشد ،*****رفت تو فکر کلاگیس
 
گذاشت اونو رو سرش ، *****تفی کرد با دو تا لیس
 
کلاه گیسه چسبیدش ،***** خیلی محکم و تمیز
 

روی کله‌ی کلاغ ،***** نمی‌خورد حتی لیز

kalagh06[radsms]

نگاه که خوب می‌کنم ،***** می‌بینم گردنتو
 
یه جورایی درازه ، ***** نمی‌شم من زن تو
 
کلاغه رفتشو من ،***** نمی‌دونم چی جوری
 
وقتی اومدش ولی ، ***** گردنش بود اینجوری
 
خجالت نمی‌کشی؟*****واسه گوشتای شیکم!؟
 
دوست دارم شوهر من ، *****باشه پیمناست دست کم!
 
دیگه از فردا کلاغ ،*****حسابی رفت تو رژیم
 
می‌کردش بدنسازی ، *****بارفیکس و دمبل و سیم
 
بعدش هم می‌رفت تو پارک ،*****می‌دویید راهای دور
 

آره این کلاغ ما ،‌*****خیلی خیلی بود صبور

kalagh08[radsms]

واسه ریختن عرق ، *****می‌کردش طناب‌بازی
 
ولی از روند کار ، *****نبودش خیلی راضی
 
پا شدی رفتش به شهر ،***** دنبال دکتر خوب
 
دو هفته بستری شد ، *****که بشه یه تیکه چوب
 
قرصای جور و واجور ،*****رژیمای رنگارنگ
 
تمرینهای ورزشی ، *****لباسای کیپ تنگ
 
آخرش اومد رو فرم ،*****هیکل و وزن کلاغ
 

با هزار تا آرزو ، *****اومدش به سمت باغ

kalagh09[radsms]

وقتی از دور میومد ، *****شنیدش صدای ساز
 
تنبک و تنبور و دف ، *****شادی و رقص و آواز
 
دل زاغه هری ریخت !***** نکنه قناریه؟
 

شایدم عروسی *****بازای شکاریه

kalagh10[radsms]

دیدش ای وای قناری ، *****پوشیده رخت عروس
 
یعنی دامادش کیه؟*****طاووسه یا که خروس؟
 
هی کی هست لابد تو تیپ ، *****حرف اولو می‌زنه!
 
توی هیکل و صورت ،‌ *****صد برابر منه
 
کلاغه رفتشو دید ،*****شوهر قناری رو
 
شوکه شد ، نمی‌دونست، *****چیز اصل کاری رو!
 
می‌دونین مشکل کار ،***** از همون اول چی بود؟
 

کلاغه دوچرخه داشت ،‌*****صاحب بی ام و نبود

kalagh11[radsms]

90/09/12 توسط hamnafase baran |

زن، چراغ خانه است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


می گویند زن، چراغ خانه است.
اما
لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار "چلچراغ" شده اند
و بعضی ها هم تمایل به "صرفه جویی در مصرف برق" دارند!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

همسر موقت:
لامپ کم مصرف!

همسر دائم:
همان چراغ خانه

همسر مطلقه:
لامپ سوخته!

همسر ایده آل:
چراغ جادو! (هردو افسانه اند!)

و اما شعر مرتبط:
با غول چراغ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
خواهشا"در مصرف برق صرفه جویی بکنید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 

90/08/25 توسط hamnafase baran |

وقتی که ...


وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان
‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و
بغض هایمان
‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از
صبرمان...


وقتی امیدها ته‌ میكشد
و
انتظارها
به‌ سر نمیرسد ...


وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌
تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌
تو

فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...


آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و
تو
را میخوانیم ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌
تو را آه‌ میكشیم
تو را
گریه
‌میكنیم ...
و تو را
نفس
میكشیم ...


وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌
اشکهایمان
‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از
دلمان
‌برمیداری ...

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را
باز میكنی
و
دل
شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...


سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌
سبکی
میگذاری و راحتی ...


بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی
میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان،
لبخند
...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net


خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را
مستجاب...

گروه
 اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

آرزوهایمان‌ را
برآورده می کنی ؛

قهرها را
آشتی
میدهی

و سخت‌ها را
آسان


تلخ‌ها را
شیرین میكنی

و دردها را
درمان


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ناامیدی ها، همه
امید میشوند

و سیاهی‌ها
سفیدسفید
...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

90/08/25 توسط hamnafase baran |

شکسپیر گفت

 
I always feel happy, you know why?
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

... Because I don't expect anything from anyone,
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

Expectations always hurt .. Life is short .. So love your life ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات
عشق بورز ..

Befor you speak » Listen
قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

Befor you hurt » Feel
قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

Befor you hate » Love
قبل از تنفر » عشق بورز

That's Life … Feel it, Live it & Enjoy it.
زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

90/08/25 توسط hamnafase baran |


براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد

 
 
شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
 
 
ولی داستان عشق و خیانتی که باعث
 
سروده شدن این شعر شد به گوش
 
کمتر کسی رسیده.
 
 
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج مي‌گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج مي‌دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر مي‌شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی مي‌کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز
  
مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار مي‌بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف مي‌شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا مي‌رود
  فرح  یا 
نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان مي‌شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا مي‌خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را مي‌سراید..
حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید

90/08/22 توسط hamnafase baran |

نقاشی های بسیار زیبای مینیاتوری

عکسهایی از نقاشی های مینیاتوری

90/08/18 توسط hamnafase baran |

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
 
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

90/08/18 توسط hamnafase baran |

من خدایی دارم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

 

90/08/18 توسط hamnafase baran |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.......

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم، سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را

90/08/13 توسط hamnafase baran |

عشق به خدا.........

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز

90/08/01 توسط hamnafase baran |

پرده آخر

گل های عشق ، فرو رفته در مرداب جمود

تار های اندوه ، تنیده بر جوانه های احساس

دریچه های لبخند ، پوشیده از زنگار اشک

سایه های اضطراب ، محیط بر صحنه ی وجود

نغمه های شادمانی ، محبوس در بن بست سکوت

علف های هرز تکرار ، روییده بر دشت لحظه ها

شیشه های امید ، ترک برداشته از فغان دلخستگی ها

دشنه های خاموشی ، فرود آمده بر شاهرگ زمان

و شمارش معکوس ...

90/07/26 توسط hamnafase baran |

چرا یک انسان عادی در کنکور قبول نمیشود؟

اگر داوطلبی در کنکور پذیرفته نشد ، هیچ تقصیری متوجه او نیست چرا که سال فقط 365 روز دارد در حالیکه . . .
1 – در سال ، 52 جمعه داریم و میدانید جمعه ها فقط برای استراحت است. به این ترتیب 313 روز می ماند. 

2 – حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر ، باقی می ماند.
3 – در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی می ماند.
4 – اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت
تفریح را می طلبد که جمعا 15 روز میشود. پس 126 روز باقی می ماند.
5 – طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه ، نهار و شام لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز دیگر باقیست.
6 – یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است. چرا که انسان موجودی است اجتماعی ، و این خود 15 روز از کل سال است. بنابراین 81 روز از سال باقی می ماند.
7 – روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص میدهد و نظر به حجم بالای
درس ها و خستگی ناشی از امتحان ، 36 روز دیگر باقی می ماند.
8 – تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر میتوان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقیست.
9 – در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی می ماند.
10 – سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل دو روز از سال را در بر میگیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست.
11 – یک روز باقیمانده همان روز تولد شماست ، چگونه میتوان در آن روز بخصوص درس خواند !!!
پس یک داوطلب نرمال (!) نمی تواند امیدی برای قبولی در
دانشگاه داشته باشد !!!

90/06/19 توسط hamnafase baran |

                                    

پـروانـه بـایـد بــود٬ تــا دیــد هــسـتی را

از لای بـرگ های شـناور٬ در نـور

پـروانـه ای بـا بــالـهــای

             روشـن و تـاریـکــــ   

                         

90/06/12 توسط hamnafase baran |

شيشه اي ميشكند.......

شیشه ای می شکند! یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟

90/05/27 توسط hamnafase baran |

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا...

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
  باید آدمش پیدا شود!
 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش
 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری
 اما بگذار به سن تو برسند!
 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
 غریب است دوست داشتن.
 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
 تقصیر از ما نیست؛
 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!

90/05/27 توسط hamnafase baran |

نگاه كن............

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره اب میشود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست افتاب میشود نگاه کن تمام هستیم خراب میشود شراره ای مرا به کام میکشد مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام اسمان من پر از شهاب میشود ...

90/05/27 توسط hamnafase baran |

۱-  خواستگار عبارت است از پسری بی عرضه
که مادری فضول ،شومبول او را به مانند کفش سیندرلا در دست گرفته
و به دنبال سوراخ با سایز متناسب خانه به خانه می گرداند.

۲ - خواستگار عبارت است از پسری بدبخت
که عاشق می شود،برای رسیدن به عشقش محتاج پول می شود،
می گردد که کار پیدا کند،کار پیدا می کند،پول کافی جمع می کند،معشوق دیگر پریده،با آن پول به خواستگاری دختری دیگر می رود!

۳- خواستگار عبارت است از پسری نرینه
که به خاطر توان جنسی بالا به جنس مخالف گرایش پیدا می کند،
اما به دلیل توان اجتماعی پایین به مادرش رجوع می کند،
و مادرش به دلیل توان عقلی پایین تر به جای ....ده برای او دنبال زن می گردد.

۴ -  خواستگار عبارت است از پسری دیرفهم
که به دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده می روداما نمی فهمد که همین تجربه در آفتاب و مهتاب است که یک عمر احساس رضایت از زندگی را تضمین می کند.

  ۵ - خواستگار عبارت است از پسری خنگول
که نمی فهمد با ده دقیقه صحبت در مراسم خواستگاری و چند ماه نامزد بازی،نسبت به هارمونیک هشتم فرکانس ...ز دختر هم شناخت پیدا نمی کند،چه برسد به رفتار درون رختخوابی.

 ۶ - خواستگار عبارت است از پسری ناتوان
که به جای معاشرت طبیعی با دختران ،نیاز به اجرای الگوریتمهای التقاطی مذهبی، سنتی، صدا سیمایی و حضور یک هشتم کل فامیل و مراجعه به تقویم سعد و نحس و هفت بار استخاره پیدا کرده است.

 ۷ - خواستگار عبارت است از پسری شاسکول
که نمی داند تقاضای ازدواج از دختری که دوست دخترش نیست
کاملا معادل تقاضای صکث کردن از یک غریبه در مترو است. حالا هرچند نفر ازاقوامش هم در همان واگن نشسته باشند.

 ۸ - خواستگار عبارت است از پسری گاگول
که هنوز دقیقا نفهمیده مجلس خواستگاری با یک جلسه بیزنیس هیچ فرقی نمی کند .که یک طرف دارد پشتوانه مالی و گردش نقدینگی و مهرینگی دیگری را استعلام می گیرد وآن طرف دیگر  دارد از گارانتی و خدمات پس از فروش مطمئن می شود.

 ۹ - خواستگار عبارت است از پسری خرمغز
که تصور می کند جمله بی ریخت: «عروس خوشگلم» که مادرش می گوید
هم تضمین سر گرفتن عروسی است و هم سند خوشگلی عروس
هم نشانه محبت قلبی عروس و مادرشوهر به همدیگر.

 ۱۰ - خواستگار عبارت است از پسری شوت
که وقتی ازش می پرسی: شما قبلا دوست دختر هم داشتید
نمی فهمه هر جوابی بده مهم نیست، شما از همون استفاده می کنید برای رد کردنش.

 ۱۱ - خواستگار عبارت است از پسری نامرد
که هیچ حالیش نیست ممکنه به خواستگاری دوست دختر یکی دیگه اومده باشه .یکی دیگه که هنوز داره دنبال کار می گرده.
 

 ۱۲ - خواستگار عبارت است از پسری زمخت و بی ملاحظه
که حداقل اگه نمی تونه دعوت به شام و هماهنگ کردن با خدمه رستوران و استخدام ویولونیست و قایم کردن حلقه توی شراب قرمز رو فراهم کنه از یه روش استفاده کنه که رمانتیک تر از ارسال مادر خپل و خاله چاقش باشه.

 

90/05/11 توسط hamnafase baran |

سلام بر ماه مبارک رمضان

 

خدایا! ماه مهربانی تو آغازمی شود؛ ما را مهربان ترین میهمانان خویش قرار ده .

 

باز هم سجاده و شوق دعا 

لحظه های سبز بودن باخدا  

 باز هم عطر گل یاس سپید 

یک نیستان ناله و شور و امید 

بال در بال نسیم مهربان  

می روم تا هفت شهر آسمان  

می روم تا مبدا نور سحر  

با حضور عشق با شوری دگر 

می روم آنجا که دل زیبا شود  

 قطره محو قدرت دریا شود

 می روم تا آسمانی تر شوم 

غرق نور و شور و بال و پر شوم 

می روم تا خویش را پیدا کنم 

خویش را در ناکجا پیدا کنم 

ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو  

لحظه های آشنای راز کو 

باید اینجا عشق را تفسیر کرد 

عشق را در نور حق تکثیر کرد  

عشق یعنی یک نماز از جنس نور 

از سر اخلاص در وقت حضور

هم نفس با لحظه های ناب ناب

ذره ذره محو نور آفتاب

تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست 

عاشقی یک فرصت بی انتهاست

 

رمضان مبارک

 التماس دعا

90/05/11 توسط hamnafase baran |

من از اين پس به همه عشق جهان مي خندم

به هوس بازي اين بيخبران مي خندم

من از آن روز كه دلدارم رفت

به غم و شادي عشق دگران مي خندم

خنده تلخ من ازگريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

 

90/05/11 توسط hamnafase baran |

رفتي اي مونس جان با غم هجران چه كنم

ارزوي دل من گشته به حرمان چه كنم

 

از فراق رخ تو،دل شده زندان بلا

ارزو بس به دل گشته به زندان چه كنم

 

با تو بودم چو گل و شاد به باغ و به بهار

بي تو با افت پاييز و زمستان چه كنم

 

به سفر رفته اي چون يوسف كنعان ز برم

گر نيايي به برم يوسف كنعان چه كنم

 

از فراق رخ تو ديده ي من گشته پر اب

بي تو من با دل و با ديده ي گريان چه كنم

 

رفته اي از بر ليلي تو مشو غافل از او

عهد و پيمان ز ازل بست دلم با دل تو

بعد از اين با دل بگسسته ز پيمان چه كنم

 

غم دل را همه دم مرهم و درمان بودي

بگذشت درد دلم از همه درمان چه كنم

90/04/17 توسط hamnafase baran |

ساحل نشین اشک من .دلم واسم تنگ شده

90/04/13 توسط hamnafase baran |

قایق زندگی

90/04/13 توسط hamnafase baran |

مرا از خود نران ای زیبا ترین رویا

90/04/13 توسط hamnafase baran |

عشق

عشق مثل هواست
 

Iran_eshgh

پس تو کمی نفس هایت را عمیق تر بکش

90/04/07 توسط hamnafase baran |

كاش.....

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند

تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند

سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است

کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند

اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب

کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند

گاهي از غم مي شود ويران دلم

کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

90/04/07 توسط hamnafase baran |

تنها

فونت زيبا سازفونت زيبا
 سازفونت زيبا سازفونت زيبا
 سازفونت زيبا ساز

90/04/07 توسط hamnafase baran |



نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

beauty.life96@yahoo.com

90/11/01 - 90/11/30
90/09/01 - 90/09/30
90/08/01 - 90/08/30
90/07/01 - 90/07/30
90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31
90/04/01 - 90/04/31
90/03/01 - 90/03/31
90/02/01 - 90/02/31

قالب های شیک برای وبلاگ
کدهای کمیاب جاوااسکریپت
فال حافظ
بزرگترین مرکز دانلود و سرگرمی در ایران
بساط احساس من
دفتر عشق
صفاي اشك وفاي غم
مجرد تا اطلاع ثانوي
رويا
اشك خيس
تنها ترين تنها 66
احساس
كنگر خوردي لنگر ننداز
دل شكسته
عشق پاك
چيزي به ذهنم نرسيد چي بزارم
دي دخت
پر پرواز
محتاج تنها يك 6
✦I3乇レレo刀ム✦
من و تنهايي
لحظه وصال
!!!ترانه عشق - فکر برتر؟؟؟
دختري از جنس تنهايي
آشيانه تنهايي
گل مريم
مخملي
غايب هميشه حاضر
وسوسه گندم
ღ.••ღتنها ترین تنها منمღ••.ღ
همدم تنهاييم باش
حياط خلوت
باران
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By persiangn